اسفند 93
سلام قشنگم...gif)
میخوام از روزهای پایانی زندگی دو نفره بنویسم....gif)
روزها و ماه ها پشت سر هم میرفتن و من هر روز به تو دختر نازم نزدیکتر میشدم....gif)
روزهای آخر سال هم رسید و طبق معمول سال های قبل خونه تکونی عید شروع شد
.
البته امسال یه فرقی با سال های قبل داشت ها...
فرقش این بود که بنده بخاطر شرایط خاص در خونه تکونی نقشی نداشتم و زحمت همه کارها گردن مامان جونی و بابا بود عزیزم.
.
دست جفتشون درد نکنه...بنده هم با دختر کوچولوم روزهای آخر سفرمون رو در حال استراحت بودیم که یه وقت به خانوم خانوم ها بد نگذره و هوس زودتر اومدن به سرش نزنه.....gif)
مخصوصا تو روزهای آخر سال که من کل دغدغم این بود که شما بعد از تحویل سال بدنیا بیای....
دوست نداشتم بخاطر چند روز شناسنامت یکسال بزرگتر بشه....
مامان این روزهای آخر حسابی تپلی شده و به سختی راه میره عزیزم...شما هم که روز به روز شیطون تر میشی و ورجه وورجه هات بیشتر....gif)
شنیده بودم ماه آخر بخاطر کمبود جا نی نی ها کمتر تکون میخورن...ولی در مورد شما صدق نمیکرد...
قربونت برم که تا آخرین لحظه اکتیو هستی ... اینهمه جا واسه تکون خوردن از کجا پیدا کردی مامان؟؟!!.gif)
ثانیه های آخر سال 93 داره سپری میشه و من از خدا فقط یه چیز خواستم...سلامتی دختر نازم...


اسفند 93 
